چند روز پیش غروب، خونه تنها و تاریک بود. سرم را گذاشته بودم روی مبل و موهام دورسرم پخش شده بودند. پنجره باز بود و باد ملیح توی فضای خالی بالا و پایین میشد. از پلیلیستم یهو این آهنگ پخش شد و اون لحظه درک دقیق و کیفیای دقیقاً از همون لحظه شد... برای چند دقیقه همهچیز با همهی جزئیاتش همونجور باقی موند و بعد با باز شدن در مثل شبحی ناپدید شد.
برچسب:
نویسنده: سارا محبی